ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

307

الطبقات الكبرى ( فارسي )

( 1 ) بود چنان كرد . ابن عباس مىگويد : گفتم تو را به بهشت مژده باد كه براى مدتى دراز افتخار مصاحبت و همنشينى با رسول خدا داشتى و امر مسلمانان را در دست گرفتى و آن را تقويت كردى و امانت را ادا كردى . عمر گفت : اما اينكه مرا به بهشت مژده مىدهى سوگند به خدايى كه جز او خدايى نيست كه اگر تمام جهان از من مىبود دوست داشتم فدا سازم و از هول قيامت كه روياروى من است در امان بمانم ، مگر آنكه بدانم خير براى من باشد ، اما گفتار تو دربارهء امارت بر مؤمنان به خدا سوگند دوست دارم از آن آسوده و بى حساب بيرون آيم نه پاداشى به من بدهند و نه گناهى با من حساب شود ، آرى آنچه دربارهء افتخار مصاحبت رسول خدا ( ص ) گفتى مايهء اميدوارى است . عارم بن فضل از حماد بن زيد ، از ايوب ، از محمد ، از ابو سعيد خدرى نقل مىكند كه مىگفته است * من نهمين كس بودم كه چون عمر مضروب شد او را به خانه‌اش رسانديم و نوزده تن بوديم و از شدت درد به ما شكايت كرد . عفان بن مسلم از حماد بن سلمه ، از يوسف بن سعد ، از عبد الله بن حنين ، از شداد بن اوس ، از كعب نقل مىكند كه مىگفته است * ميان بنى اسرائيل پادشاهى بوده است كه هر گاه او را به خاطر مىآورديم عمر در نظر ما مجسم مىشد و چون عمر را به ياد مىآورديم او در نظر ما مجسم مىشد و در زمان آن پادشاه پيامبرى هم بود كه خداوند به او وحى فرستاد و خداوند به آن پيامبر وحى فرستاد تا به آن پادشاه بگويد وصيت كند و هر چه مىخواهد بنويسد كه پس از سه روز خواهد مرد و پيامبر به او گفت و چون روز سوم فرا رسيد در فاصلهء تخت و ديوار چهره بر زمين نهاد و به پروردگار متوسل شد و عرضه داشت ، پروردگارا تو كه مىدانى من در حكم دادگرى كردم و هر گاه اختلافى پيش مىآمد از فرمان تو پيروى مىكردم و چنين و چنان بودم ، پروردگارا به عمر من چندان بيفزاى كه كودك من بزرگ و امت من رو به راه شوند ، خداوند به آن پيامبر وحى فرستاد كه او چنين و چنان مىگويد و راست هم مىگويد و من پانزده سال بر عمر او افزودم و اين مدت براى هر دو منظور او كافى است . و چون عمر بن خطاب زخم خورد كعب مىگفت : اگر عمر هم از خداوند مسألت مىكرد پذيرفته مىشد و چون اين موضوع را به عمر گفتند ، گفت : خداوندا مرا بدون آنكه ناتوان و مورد سرزنش باشم به سوى خود ببر . محمد بن عبيد و فضل بن دكين مىگويند هارون بن ابى ابراهيم ، از عبد الله بن عبيد بن عمير نقل مىكرد چون عمر بن خطاب مجروح شد مردم به او گفتند : اى امير مؤمنان